بروبچه های سوم

راستش ما می خواهیم

 در این وبلاگ یادی از بچه های دوم

و خاطراتی را که با هم گذراندیم

صحبت کنیم امیدواریم هیچ کدام

از بچه ها از نوشته هایی که در مورد

آن ها نوشتیم ناراحت نشوند



[ سه شنبه 24 خرداد 1390 ] [ 05:05 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

دل تو مثل دلم این همه دل تنگ که نیست

به خدا جنس دلم مثل دلت سنگ که نیست

همه حرفات پر کذب و پر نیرنگ و فریب

عشق من مثل تو و عشق تو بیرنگ که نیست

تنم این جاست , همه فکر و خیالم پیش تو

تو که آرومی آخه ,در دل تو جنگ که نیست

وقتی رفتی , واسه من حتی دلت تنگ نشد

خونه ی عشقو شناختن , کار هر سنگ که نیست

------------------------------------------------------------------------------------

نایت اسکین

دو نفر که یکدیگر را خیلی دوست داشتند و یک لحظه نمی توانستند از هم جدا باشند

با خواندن یک جمله معروف از هم جدا می شوندتا یکدیگر را امتحان کنند...

و هر کدام در انتظار دیگری... یکدیگر را نمی دیدند...

چون هردو به صورت اتفاقی به جمله معروف ویلیام شکسپیر برمی خورند:

عشقت را رها کن...

اگر خودش برگشت مال توست...

اگر برنگشت ازقبل هم مال تو نبوده...



[ پنجشنبه 31 فروردین 1391 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم



کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر



فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.



سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟



فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده




است.



آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و آنقدر صهبای



نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.



آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دلپاک آمدی و روی



سیاه خواهی رفت،حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت.اویی که سالهاست



که فراموشش کرده ای اما باز هم تو را میخواند.




[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

خدایا خودت کمکم کن



[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:35 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

man mimiram midonam

delam baraie hamaton tang mishe

khoda negahdar



[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 05:02 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات



[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

اشک هایم بر روی گونه هایم جاری می شود

تابگویم اشتباه کردم اشتباهی محض ولی قدرت تحمل درد های اشتباهم را ندارم

ولی انکار را می کنم پای اشتباهم می ایستم حتی اگر پایش نابود بشوم آبرویم برود که می رود دوستم هم از پیشم می رود



[ جمعه 11 آذر 1390 ] [ 07:38 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

 

کاش......

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودی با تو می مونم

ولی.....

رفتی و گفتی آنجا جا نبود

سالیان سال تنها مانده ام

شاید این رفتن سزای ما نبود

من دعا کردم برای بازگشت

دست های تو ولی بالا نبود

باز هم گفتی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود



[ یکشنبه 6 آذر 1390 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

داشتم کتاب نسیم تقدیر رو می خوندم. کتاب برگزیده به عنوان بهترین کتاب سال دفاع مقدسه. حیفم اومد یکی از داستان هاشو براتون نذارم.

به شما هم پیشنهاد می کنم حتما بخونیدش

حکایت زمستان ، روسیاهی ، و ذغال

پنج شش ماه بعدی اسارت را بدون مشکل خاصی، با همان وضعیتی که در رمادی ده داشتیم، سپری کردیم .

از اواسط تابستان شصت و نه، صحبت مبادله و آزادی اسرا به صورت جدی پیگیری شد. با این که روز به روز از فشار و آزار بعثی ها کم می شد، ولی آنها هنوز هم دست از خلق و خوی شیطان صفتی شان برنداشته بودند. گاهی عده ای شان با سر و صدای زیاد، و با کلی لیست و دفتر دستک می امدند و در حضور ماموران صلیب سرخ، اسامی تعدادی از اسرا را می خواندند و می گفتند : امروز می خوایم شما رو مبادله کنیم.

بچه هایی که اسم شان خوانده می شد، با همه خداحافظی می کردند و در کمال خوشحالی از اردوگاه بیرون می رفتند.

بعدا می فهمیدیم که آنها را حتی تا پای پلکان هواپیما هم برده اند، و ساعتی همان جا معطل نگه داشته اند و عاقبت هم به شان گفته اند: ایران حاضر نشد اسرای ما رو بده.

بعد هم آنها را برگردانده بودند به اردوگاه ! در آن شرایط این خودش یک شکنجه و فشار روانی فوق العاده ای بود که بچه ها تحمل می کردند. برای همین هم وقتی روز دوم شهریور شصت و نه به ما گفتند که : فردا شما آزاد می شین؛ باور نمی کردیم.

همان روز ما هم همراه اسرای دیگر, آن اردوگاه های پر از ظلم و استبداد را گذاشتیم و گذشتیم ؛ اما حکایت زمستان و روسیاهی و ذغال، تا ابدالاّباد برای حزب بعث و اربابان و نوکرانش باقی مانده و می ماند و خواهد ماند.



[ جمعه 27 آبان 1390 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

 

وقتی نیستی.......

وقتی نیستی نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می‌خوانم

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می‌كنم

برای روز مبادا........

اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست.

اما كسی چه می‌داند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد.

وقتی نیستی،نه هست‌های ما چونان كه بایدند،نه بایدها

هر روز بی تاب، روز مباداست.

آیینه‌ها در چشم ما چه جاذبه‌ای دارند...

آیینه‌ها كه دعوت دیدارند.......

دیدارهای كوتاه از پشت هفت دیوار ....

دیوارهای صاف،دیوارهای شیشه‌ای شفاف،

دیوارهای تو،دیوارهای من،دیوارهای فاصله بسیارند.

آه.......دیوارهای تو همه آیینه‌اند،

آیینه‌های من همه دیوارند.



[ سه شنبه 24 آبان 1390 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

بدترین درد این نیست كه عشقت بمیره

بدترین درد این نیست كه به اونی كه دوستش داری نرسی

بدترین درد این نیست كه عشقت بهت نارو بزنه

بدترین درد اینم نیست كه عاشق یكی باشی و اون ندونه

بدترین درد این است یكی بمیره . بعد از مرگش بفهمی كه دوستت داشته......!!!



[ یکشنبه 22 آبان 1390 ] [ 03:42 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

همین پاییز

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید،

لباسهایی بخرید با جیب های بزرگ

به اندازه ی دو دست،

شاید همین پاییز عاشق شدید...



[ جمعه 20 آبان 1390 ] [ 03:41 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق

خاطراتم میخکوب میکنم سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده

زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته

رفاقتها پوچ وتو خالیست

وحال کوچ تبلور زندگیست

باید رفت و

به اندازه تمام تنهایی ها

فریاد را

در آغوش کشید

باید رفت و....



[ پنجشنبه 19 آبان 1390 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

من نشانی از تو ندارم،اما نشانی‌ام را برای تو می‌نویسم:

در عصرهای انتظار،به حوالی بی كسی قدم بگذار! خیابان غربت

را پیدا كن،وارد كوچه پس كوچه‌های تنهایی شو! كلبه‌ی غریبی‌ام را

پیدا كن، كنار بید مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهای رنگی‌‌ام، در كلبه

را باز كن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش ‌را كنار بزن! مرا خواهی

دید با بغضی كویری كه غرق انتظار است، پشت دیوار دردهایم نشسته‌ام..........



[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 07:22 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

ورژن ه

این قدیمی تر :

تاریخچه تقلب و روش های آن(طنز)

حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند
www.irannaz.com

حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند

www.irannaz.com

تک تک لباسهایتان را وارسی کنند

www.irannaz.com

و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند

www.irannaz.com

باز هم میتوانید...!!!

www.irannaz.com

تاریخچه‌ی تقلب از جایی شروع میشود که حسن کچل برای نخستین بار تن خود را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهیانه‌ی کودکان فلک بخت مکتب بود. لیک حسن از روی گشادی، چشمان چپش را بر روی ورقه‌ی همزاد انداخت تا نکتی بس ارزشمند از ورقه‌ی فوق الذکر، دشت کند. این بود که اولین تقلب تاریخ بشری زده شد. البته این تقلب با روش‌های فوق العاده ابتدایی (البته در مقابل ترفند‌های کنونی) صورت گرفت. بدین ترتیب که حسن با کلی زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالای ورقه‌ی همزاد رسانید و خیلی راحت مطالب را دو در فرمود.

زان پس تقلب دوران طلایی خود را آغاز کرد. بدین ترتیب که گسترش یافت و مصادیقی متفاوت پیدا کرد. از جمله تقلب‌های رایج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زنی، تقلب در بازی (که از آن به جر زنی تعبیر میشود) را می‌شود نام برد.

حال روش هایی از تقلب در امتحانات را به نظرتان می‌رسانیم:

روش های نوشتاری:

1- نوشتن روی کف پا، پس کله، پشت گوش و...

2- نوشتن روی میز، پشت نیمکت، زیر نیمکت، پشت مانتوی دختر جلویی و...

3- نوشتن روی دستمال دماغی، پاکت نامه و...

4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازی آن در سوراخ‌های مختلفی از جمله دماغ، دهن، فک پایین، دریچه‌ی آئورت و ...

روش های با کلاسی:

1- استفاده از ماشین حسابهای مهندسی

2- استفاده از آیینه، موچین، لوازم آرایش، فیلم، عکس

روش های جوادی:

1- خر نمودن یک فقره بچه خرخون

2- خم کردن سر به روی ورقه‌ی طرف به صورت تابلو.

3- روش بویایی:خودتان ماسک بزنین و یک بوی گند از خودتان در بکنین تا مراقب، جرات نزدیک شدن به شما را نکند.

4- روش شیمیایی:بدین معنی که مراقب را با انواع و اقسام مواد شیمیایی از هستی ساقط کنید و بعد با خیال راحت دست به کار شوید.

توجه:

اگر در این امر تبهر کافی ندارید اصلا سمت این کار نروید که عواقبی جز ضایع شدن و اخراج شدن ندارد.

و هم اکنون جدید ترین روش تقلب

اگه می تونی یاد بگیر

عکس تقلب توپ سر جلسه امتحان می تونی یاد بگیر



[ پنجشنبه 12 آبان 1390 ] [ 03:47 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

ای یاد تو شب غمناک بیابون / بوی شب بارونی و نمناک بیابون / ای همیشه نزدیک وهمیشه دور ازین دست

/ ای خوبترین و اولین و آخرین دست / هر دستو به یاد دست گرم تو فشردم /

اسم خوبتو به جای اسم همه بردم / هر نامه رو با خیال نامه هات می خونم /

هر خطی رو خط خوب و آشنات میدونم / فریاد میزنم با لب بسته ، گونه ی خیس /

با مرگ منم خاطره ی تو مردنی نیس/ بعد از تو دیگه هیچی تو دنیا دیدنی نیس /

حرف هیچ کسی برای من شنیدنی نیس/وقتی تن من خالیه از تپیدن دل/هیچی خواستنی ، سپردنی بریدنی نیس

فاطمه جون تولدت مبارک



[ دوشنبه 25 مهر 1390 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

کلاردشت_ایران

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند
.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت
.
خدا گفت : سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد. خودت را از آسمانم دریغ نکن. و کلاغ باز خاموش بود
.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. این منم که دوستت دارم سیاهی ات را و خواندنت را
.
و کلاغ خواند. این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
.”
(عرفان نظر آهاری)


[ شنبه 23 مهر 1390 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه
اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه
غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم
بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه
لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو
مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه
داغی وسوسوه ی گرفتن دستای تو
کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه
تو چی هستی ؟
تو چی هستی که تماشا کردنت
مثل پر به آسمون گشودنه
تو کی هستی ؟
تو کی هستی که تمام لحظه ها
بی تو بودن ، مثل با تو بودنه
زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات
جنگل جادویی در به دری های منه
گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه
زنجیر سیاه موندن برای پای منه
صدای هق هق من میون تاریکی شب
صدای شکستنه ، صدای سرد مردنه
صدای دور شدن پای من از کوچه ی تو
آخرین حرف منه صدای جون سپردنه




[ پنجشنبه 21 مهر 1390 ] [ 08:50 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود

عرفان نظرآهاری



[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 08:43 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم


سهم تو روز تازه سهم من اشک که بریزم


به همین سادگی کم شد عمر گل بوته تو دستم


گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم


به جون ستاره هامی تو عزیزتر از چشامی


هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی


تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی


که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی


من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم


واست این همه ترانه از ته دل نمی خوندم


اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم


داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم


دارم از دوریت می میرم تا کنار من نسوزی


از دلم نمی ری عمرم نفس هامی که هنوزی


تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد


از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد


تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن


خاطراتم رو نگه دار اما دستامو رها کن



[ سه شنبه 19 مهر 1390 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

دستمال كاغذی به اشك گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی!
تو چقدر ساده‌ای
خوش خیال كاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
دانه‌های اشك كاشت.

عرفان نظر اهاری

حسابی که اشک منو در اورد



[ دوشنبه 18 مهر 1390 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

برام هیچ حسی شبیه تو نیس ....کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه .. همین که کنارت نفس می کشم

برام هیچ حسی شبیه تو نیست تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه .. تو زیباترین آرزوی منی

منو از این عذاب رها نمی کنی . . کنارمی به من نگاه نمیکنی

تمام قلب تو به من نمیرسه . . همینکه فکرمی برای من بسه

از این عادت با تو بودن هنوز . . ببین لحظه لحظم کنارت خوشه

همین عادت با تو بودن هنوز . . اگر بی تو باشم منو میکشه

یه وقتایی انقدر حالم بده . . که میپرسم از هر کسی حالتو

یه روزایی حس می کنم پشت من . . همه شهر میگرده دنبال تو



[ یکشنبه 17 مهر 1390 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات



شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ چهار سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ۴ سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
چهار سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم


[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

وقتی که سکوت بی تو دم می گیرد

فریاد درون سینه ام میمیرد ...

با یاد ترانه ها و شوخی هایت

می خندم و باز گریه ام میگیرد



[ جمعه 15 مهر 1390 ] [ 08:04 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

سلام به همه ی دوستای خوبم

لطفا همه ی نظرات و پیشنهادات خود را برای اسم و طرح مجله قرآنی به ما اطلاع دهید تا بتوانیم از پیشنهاد های شما دوستان عزیز بهره مند شویم

باتشکر : هستی و مهتاب



[ پنجشنبه 14 مهر 1390 ] [ 03:26 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

پرسید:((به من بگو چقدر دوستم داری؟))

گفتم:((تو را به بلندای کوه ها،پهنای دشت ها،آسمان با ستاره هایش،عمق دریاها و ...تو را به اندازه ی تمام وجودت دوست دارم.))

با حسرت سری جنباند و گفت:((متاسفم که نمی توانم حرف هایت را باور کنم! قلب کوچک من تحمل عشق بزرگ تو را ندارد.))



[ دوشنبه 4 مهر 1390 ] [ 06:20 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات


کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم



کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر



فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.



سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟



فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده




است.



آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و آنقدر صهبای



نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.



آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دلپاک آمدی و روی



سیاه خواهی رفت،حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت.اویی که سالهاست



که فراموشش کرده ای اما باز هم تو را میخواند.



[ شنبه 2 مهر 1390 ] [ 09:50 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم



[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات


من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است ؟

هنگامی دستم را دراز کردم

که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم ،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم ،

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا.....!

« دکتر علی شریعتی »





[ جمعه 1 مهر 1390 ] [ 08:40 ب.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

 

 

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد،مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی زدورها و دورها،زسرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی ،زعاج ها،زابرها،بلورها

مرا ببر امید دلنواز من،ببر به شعرهاو شورها

به راه پر ستاره می کشانیم،فراتر از ستاره ها می نشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم،لبالب از ستاره گان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل،ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود بیش از این زمین ما،به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد،صدای توصدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجارسیده ام،به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها ،مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بشوی با شراب موج ها،مرا بپیچ در حریر بوسه ها

مرا بخواه در شبان دیر پا،مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدامکن

نگاه کن که موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من ،به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود،به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن تو می دمی و آفتاب می شود

آُفتاب می شود ( فروغ فرخزاد )



[ چهارشنبه 30 شهریور 1390 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

پدر مهربانم

بی تو موج می زند بر دلم غمی غریب

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد کوچه ی خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز ِ تو روشن نیست!

شعر : مرحوم قیصر امین پور روحش شاد و یادش گرامی باد



[ سه شنبه 29 شهریور 1390 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ فیروزه ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3  



      قالب ساز آنلاین